عبد الرحمن جامى

189

أشعة اللمعات ( فارسى )

كه مرتبهء ثبوت وى است در علم ، « رفته و هو " الآن مع اللّه كهو في الأزل " حال او آمده » و از خود جز عين ثابته باز نيافته ؛ زيرا كه در ازل جز عين ثابته نبود . « در چنين حال هيچ‌چيز » در نظر شهود او ، « به دو محتاج نتواند بود » ؛ زيرا كه انجاح مطالب و قضاى حاجات موجودات ، جز از موجود نتواند بود ، و وى در نظر خود به عدم ، يعنى عين ثابته خود بازگشته و از خلعت وجود عارضى منخلع شده است ، و اما چون از وى عين ثابته باقى مانده است ، به احتياج موصوف تواند شد ؛ زيرا كه عين ثابته ، به وجود و توابع آن محتاج است . « و در فقر مقامى است كه فقير » چنان‌كه هيچ‌چيز در نظر شهود وى به وى محتاج نتواند بود وى « نيز به هيچ‌چيز محتاج نشود ، چنان‌كه آن فقير گفت : " الفقير لا يحتاج إلى اللّه " ؛ زيرا كه احتياج صفت موجود باشد » - علما أو عينا - « و فقير چون در بحر نيستى غوطه خورد » نه در عين وجود دارد و نه در علم ثبوت « 1 » ؛ زيرا كه حينئذ عين ثابتهء خود را از جملهء تجلّيات حقّ داند به صور قابليّات ؛ پس وى نيز از جملهء اسماء حقّ باشد و به فقير مضاف نگردد ، لاجرم « احتياجش نماند » ؛ زيرا كه احتياج را لااقل ثبوت در علم مىبايد و آن نيز از اين فقير مرتفع شده است ؛ « فقرش تمام شد » ؛ زيرا كه هيچش نماند ، تا غايتى كه احتياج كه سرمايهء فقر وى همان بود هم نماند . « " و إذا تمّ الفقر فهو » أي من تمّ فقره « اللّه " » « 2 » ؛ زيرا كه الشيء إذا جاوز حدّه انعكس ضدّه أي انقلب إلى ضدّه ، فقوله " ضده " منصوب على نزع الخافض أو قوله : " انعكس " فيه معنى الصيرورة ؛ يعنى چون صفت فقر از حدّ خود درگذرد ، به ضدّ خود كه غناست منقلب گردد و غنى مطلق حضرت حقّ است - سبحانه - و تحقيقش آن است كه چون فقير به كمال فقر متحقّق گردد ، چون به وجود عينى خود نگرد ، وجود حقّ را

--> ( 1 ) . كه مرحله ثبوت ماهوى است . ( 2 ) . ظاهر كلام متناقض مىنمايد ؛ چرا كه فقر مقام نيستى است و فقير در بحر نيستى غوطه‌ور است و حال او ، حال نياز و استغناست و چون طلب غنى مىكند ، پس عين نياز است علما أو عينا و اين محقّق نگردد الّا با غوص در بحر هستى و بحر غنى فهو اللّه تعالى اسمه ؛ پس فقير را استغنايى است از غنىّ بالذّات و چون طلبش صرفا از اوست ؛ پس او فقير نيست بلكه غنى است .